تبليغاتX
شاهد
گفتی : دوست را زیر باران باید دید . عمریست که تنم خیس از قطره های ناب باران است
دلم به تاخت برو. اما ... به یاد بسپار در این مسیر عاشقانه بتاز به یاد بسپار نهالی را که کاشتی مراقبت کنی اسبی را که رام کردی زین کنی دلی که ربودی به یادآوری. این است رسم دلدادگی
دل من به یاد بسپار کوزه ای را که از آن نوشیدی نشکنی و چشمه ای را که به پای تو جوشیده گل آلود نکنی زیر سایه سار درختی اگر نشستی درخت و خالق درخت را سپاس گویی و در پرتو نور و گرمای آفتاب اگر قرار گرفتی همواره از گرمی مهر بگویی و گرم تر بمانی...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:21  توسط محمدرضا  | 

تو همان هستی که فکر می کنی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:12  توسط محمدرضا  | 

روزی سه بار بمیریم و زنده شویم

به دنبال چرایی زندگی باشیم.

تازه کن ایمان نه از گفت و زبان             ای هوا را تازه کرده در نهان         (حضرت مولانا)

این جهان کوه است و فعل ما ندا          سوی ما اید نداها را صدا             (حضرت مولانا)

 

زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست          کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت   (حضرت حافظ)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 8:54  توسط محمدرضا  | 

آن را که خبر شد خبری باز نیاورد
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:35  توسط محمدرضا  | 

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد

گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

باید بچشد عذاب تنهایی را

مردی که ز عصر خود فراتر باشد "

) 
شفیعی کدکنی (

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 11:39  توسط محمدرضا  | 

در اندیشه ام که باید باشم

در روزگاران سپری شده تا صبحدم. در لابه لای شب بوها در اندیشه رفتن.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 12:22  توسط محمدرضا  | 

بارها می شد که مرگ را دوست می داشتم.

و او را با نام هایی شیرین صدا می کردم در نهان و آشکار

با عباراتی عاشقانه از آن یاد می کردم

اکنون گرچه او را فراموش نکرده پیمانش را نشکسته ام

ولی آموخته ام که زندگی را دوست بدارم.

که مرگ و زندگی هر دو در زیبایی و لذت برایم یکسان

و در شکوفایی اشتیاق و آمال من شریک

و در برخورداری از عشق و مهربانی ام سهیم اند

آزادی را نیز چون زندگی و مرگ دوست داشته ام

و همچنان که عشق در من پرورش یافت....

جبران خلیل جبران(نه کتاب)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 20:41  توسط محمدرضا  | 

...باز هم به آسمان سری بزنیم. باز هم پرواز. آیه های رها شدن از آسمان نازل شده است. زمزمه ی شکفتن به گوش می رسد. می خواهم به آن سوی دیوارهای خاکی برسم که از آن بوی باران می آید. بوی علفُ . ترنم شادی نوید بخش دلم می شود. گندم زارهای دلم را درو می کنم. آن ها را دسته دسته کنار می گذارم و باز هم تو را می بینم. تو را در افق...
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 13:40  توسط محمدرضا  | 

 

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
          به نرده های ایستگاه رفته
                                     تکیه داده ام!

شعر از قیصر امین پور

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 13:20  توسط محمدرضا  | 

 

باز ققنوس دلم شوق پریدن دارد

«باز گویی سر آتش زدن من دارد»

باز در کار دلم صورتِ تنهایی خویش

شوق عاشق شدن و میلِ رسیدن دارد

اشک چشمان ترِ من همگی از جانست

صوت دلدار برِ من چه شنیدن دارد

زیر بارانِ گل و مهر و عطوفت هستیم

بس که از خال لبت میل چشیدن دارد

من زِ اسرارِ شبِ عشقِ اَزل می دانم

باز هم کُنج دلم شوق دمیدن دارد

صبح عاشق همگی حسرت و غم از یارست

سایه باغ خیالت چه چمیدن دارد.

مهر تو با دل حسرت زده ام دم سازست

عاشق از آتش تن میل رهیدن دارد

 

محمدرضا

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:8  توسط محمدرضا  |