به دنبال چرایی زندگی باشیم.
تازه کن ایمان نه از گفت و زبان ای هوا را تازه کرده در نهان (حضرت مولانا)
این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما اید نداها را صدا (حضرت مولانا)
زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت (حضرت حافظ)
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد "
) شفیعی کدکنی (
در روزگاران سپری شده تا صبحدم. در لابه لای شب بوها در اندیشه رفتن.
و او را با نام هایی شیرین صدا می کردم در نهان و آشکار
با عباراتی عاشقانه از آن یاد می کردم
اکنون گرچه او را فراموش نکرده پیمانش را نشکسته ام
ولی آموخته ام که زندگی را دوست بدارم.
که مرگ و زندگی هر دو در زیبایی و لذت برایم یکسان
و در شکوفایی اشتیاق و آمال من شریک
و در برخورداری از عشق و مهربانی ام سهیم اند
آزادی را نیز چون زندگی و مرگ دوست داشته ام
و همچنان که عشق در من پرورش یافت....
جبران خلیل جبران(نه کتاب)
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!
شعر از قیصر امین پور
باز ققنوس دلم شوق پریدن دارد
«باز گویی سر آتش زدن من دارد»
باز در کار دلم صورتِ تنهایی خویش
شوق عاشق شدن و میلِ رسیدن دارد
اشک چشمان ترِ من همگی از جانست
صوت دلدار برِ من چه شنیدن دارد
زیر بارانِ گل و مهر و عطوفت هستیم
بس که از خال لبت میل چشیدن دارد
من زِ اسرارِ شبِ عشقِ اَزل می دانم
باز هم کُنج دلم شوق دمیدن دارد
صبح عاشق همگی حسرت و غم از یارست
سایه باغ خیالت چه چمیدن دارد.
مهر تو با دل حسرت زده ام دم سازست
عاشق از آتش تن میل رهیدن دارد
محمدرضا